|
Gallery
مادر عکس خاطره
آلبوم خانوادگیمون اونقدر کهنه شده بود که صفحاتش از هم جدا می شدن . عکسهاش از صفحه چسبی اون کنده می شد و روی اونیکی عکسها رو می پوشوند . همیشه مادرم و می دیدم که دنبال عکسهای بخصوصی می گشت . راستش وقتی هم پیداشون نمی کرد اون گوشه کنج پنجره اتاقمون وای می ایستاد و به درختی که پدرم تو باغچه کوچیک حیاط خونمون کاشته بود نگاه می کرد همیشه برام سوال بود که چه رابطه ای می تونه بین مادرم و عکسهای گم شدش و درخت تو حیاطمون باشه بالاخره ازش پرسیدم . گفت وقتی که به این خونه اومدیم اون درخت هم سن و سالی نداشت . می شد حدس زد شاید اون درخت هم با مادرم خاطرات مشترکی داشت . آخه اونم شاهد زندگی مادرم و اون روزهای قدیم بود . تموم غمها و شادیهای چهار دیواری خونمون . بچه هایی که به بهونه خوردن چند تا دونه گیلاس از شاخ و برگش بالا می رفتن . دور و برش آب بازی می کردن و آفتاب که می زد زیر سایش می نشستند . پدرم که می اومد از مادرم دوربینش رو می خواست ( لوبیتل ۲ روسی ) دو لنزی به بهونه اینکه اونروز خوش و به خاطره ای ماندگار تبدیل کنه ازمون کنار درخت گیلاس عکس می گرفت خواهر هام گیلاس ها رو عین گوشواره از گوشاشون آویزون می کردن . بعد دوربین رو روی پله تنظیم می کرد و با مادرم می دویدن کنارمون که همگی با هم عکس یادگاری بگیریم و صدای شاتری که اون لحظه رو برای همیشه جاودانه می کرد . حالا که آلبوم خانوادگیمون ۴۳ سالش بود باید عوض می شد . دونه دونه عکسهاشو در می آوردم و روی میز می چیدمشون مادرم که اومد تک تک عکسها رو بر می داشت و نگاه می کرد هوای چشماش بارونی بود و خاطراتی که ۴۳ سال... همراه مادرم و عکسها و آلبوم خانوادگیمون بود
تقدیم به مادر مهربانم











|