|
چه زيباست پائیز رنگهایش رو به قهوه ای سوخته است سه ماه مجالی نیست به رنگ رنگ زیبای آن. دیگر باد نیز با من نامهربانی میکند چنان سرد است و خاموش که نای راه رفتن های دراز را از من گرفته است. قدم به کوچه قدیمی مان که میگذارم نمیدانم چرازود به خانه می رسم؟
مادرم: چه بی سرو صدا می آیی هر روز صدای خش خش برگها زیر قدمهایت از آمدنت خبرم می داد.
آری مادر نمی دانم مرا چه شده امروز نرفته راه همیشگی ام را بازگشتم. هوا سرد است و بي روح. مرا مي آزارد نمي دانم چه روزي ست ديريست شمار روزها را از دست داده ام.
مادرم: پسرم امروز شنبه است سي ام آذر.
واي قراري داشتم براي همين روزاصلا يادم نبود براي بدرقه دوستي بايد مي رفتم،واي بر من اگر رفته باشد! خدا حافظ من رفتم.
مادرم:پسرم شال و كلاهت را فراموش نكن. برف مي بارد.
برف مي بارد!... او رفت و من براي بدرقه اش نرسيدم. برف مي بارد... برف می بارد.






|