تبليغاتX
.
.



ماجراي نوجواني استادم آقاي سربخشيان

آري اينروزها همه چيز عوض شده با اينكه من ۱۳ سال از استادم آقاي سربخشيان كوچكترم و زماني كه استاد از آن صحبت مي كنند غير از زمان جنگ كه چيزهايي را بياد دارم هيچ چيز نمي دانم اما خواستم از استاد عزيزم براي نوشتن اين مطلب و دادن تصاوير قوي از گذشته و حال مان تشكر كنم واقعا حس نوستالزي زيبايي داشت و مرا وادار به مرور خاطرات ۲۵ ساله ام كرد.

نوشته كامل استاد را اينجا بخوانيد.

بعضی مواقع نشانه ها با ما حرف مي زنند!

خاطراتي که من از پدرم دارم شايد بهترينشان مربوط به همراهی وي باشد زمانی که از محله سرخاب تبريز تا بازار را پای پياده مرا با خود می برد و من تمام مسير به دوری آن فکر می کردم و انگشت درشت سبابه اش را مشت کرده بودم و اين کار بارها و بارها در طی روزها و هفته ها تکرار مي شد.
اما بودن کنارش در مغازه خياطی را نيز همچنان هميشه بارها و بارها در ذهنم مرور کرده و با تمام جزيياتش تلاش می کنم تا خود را در آن روزها و در کنارش در ۳۰ سال گذشته و در خيابان ششگلان تبريز بيابم.
جايي که درخت تنومند شاه توتش را اکنون شعبه اي از بانک ملی ايران سالهاست از ريشه بر کنده است.
ياد و تصوير قهوه خانه ی روبروی مغازه پدر و ايستادن پشت شيشه اش تا زمان آغاز کارتون مرد عنکبوتی هميشه در مقابل چشمانم است.
نه تنها خانواده من بلکه بسياری از خانواده های ايرانی بعد از انقلاب تلويزيون خريدند و داشتن آنرا قبل از انقلاب حرام می دانستند!
لذا من و دوستانم ناچار برای ديدن سريال ها و فيلمهايی نظير ميشل استرگف - آتش بدون دود و ... به منزل همسايه می رفتيم و با چه حرص و ولعی می بلعيدم آنچه را بر جعبه جادويی ظاهر می شد.
فيلم هندی شعله که بر پرده سينماها ظاهر شد با هر کلکی از مدرسه جيم شده و آنقدر به ديدنش رفتم تا سال دوم راهنمايی را دو سال مهمان مدرسه باشم!
جنگ ۸ ساله ايران و عراق و آغازش با آغاز نوجواني من همراه بود زمانی که قبلتر از آن تصاوير انقلاب و راهپيماييهای تبريزيها بر ذهنم نقش بسته بودند. اوج آن تصاوير در دوران انقلاب يه سربازی مربوط می شود که از دستور مافوقش سر پيچی کرده و در مقابل مردم قرار نگرفته بود.
او که يک اسلحه ژ۳ همراه داشت با شعار های خود در حمايت از انقلابيون و مرگ بر شاه خود را در کوچه بن بستی درست روبروی خانه مادر بزرگ من و مقابل چشمان من و مادر بزرگم که سعی داشت تا مانع از نگاه کردن من از لای درز درب شود از پاي در آورد تا اسمش بر خيابان سرباز شهيد نام گذاری شود.
جنگ اما همه چيز را چنان تحت تاثير قرار داد که هر چه فکر می کنم چيزی جز اين واژه سه حرفی به ذهنم نمی آيد.
دوره های پايگاه مسجد محل برای آموزش نظامی - موذن مسجد بودن - گاها کشيکهای همراه پدر و همسايه ها در طول شب در سالهای اوليه جنگ - ترورهای اول انقلاب - اعلاميه های داخل گونی که زير پل پيدا کردم و بعد از ديدن محتوی آنها توسط ديگر اعضای خانواده همه را سوزانديم.
و ورود اولين تنورهاي ماشينی به نانواييها!
اينها تماما و البته مهمتر از همه صداي آژير قرمز اعلام خطر در زمان حمله هواپيماهای عراقی که اينروزها حتی در فيلمهای جنگی هم کمتر می شود شنيد جز جدا نشدنی خاطرات دوران نوجوانی من به شمار می روند.
صدايی کش دار و ممتد که مدت شايد بيش از چند دقيقه تمام فضای شهر را پر مي کرد
و گوينده پس از آن اعلام مي کرد:
صدايی را که هم اکنون می شنويد به معنی حمله هوايی دشمن است....
و در ادامه همه را به رفتن به پناهگاه فرا می خواند که معمولا زيرزمين خانه ها بهترين انتخاب مردم بودند.
علاقه منديهای من و هم سن و سالهايم در آن سالها عبارت بودند از: دست کاری شناسنامه ها برای اعزام به جبهه ها بدور از چشم والدين - صدای نوحه های آهنگران - بمباران شهرها - پوشاندن درز پنجره های خانه ها تا جايي که اندازه نوک سوزن نور چراغ نفتی ها به بيرون سرايت نکن (اوايل زمان حملات هوايی دشمن برق شهرها را قطع می کردند) که در صورت ديده شدن نوری کنار پنجره صاحب خانه با پاره سنگی از بيرون پذيرايي می شد.

ادامه ماجرا را با ۲۰ سال تاخير بايد دنبال کنم!
سال ۱۳۸۷ است و من ۴۰ ساله اما اينبار پسرم درست در سن نوجوانی آنوقتهای من است. سپهر را دغدغه هايي در ذهنش مشغول کرده که با دغدغه های من زمين تا آسمان تفاوت دارند و ظاهرا هم طبيعی است اين اختلاف!
علاقه منديهايش را Box office که اعلام فروش هفتگی فيلمهای پر فروش سينما است - برنامه های مرتبط با IT از همه نوعش که باشد - پلی استيشن - موبايل و اينترنت بازی با گوشيش - کامپيوتر با ADSL پر سرعت - تير اندازی - موسيقی از نوع راک و رپ و البته
بسيار فرهاد و کوروش يغمايي و سياوش - مترجم جيبی - وبلاگ نويسی شخصی - چت با دوستان - عکسهاي اتاقش را بازيکنان تيم ملی برزيل - ديويد بکهام و فيگو تشکيل مي دهند.
البته يک عکس به نظر نا متجانس با ديگر عکسها است در اين بين و آن هم عکس پسری افغانی که در حال شيرجه زدن به استخری در کابل است که من هفت سال پيش عکاسی کرده ام!
او در معدود دست نوشته هايش در باره مخالفت من با ترقه بازی پارسال نوشته است: اصلا از سال بعد عمرا ترقه بخرم! تا خيال همه راحت باشد. اينهمه ذوق و شوق داشتم براي چهارشنبه سوري و آن را هم بابا خراب کرد و حالم را گرفت!

بالاجبار بايد دوباره برگردم به حداقل ۲۵ سال پيش زمانی که حتي همراه داشتن فيلمها و دستگاههای Beta max و VHS جرم محسوب می شد و چه مصيبتها که نداشتيم برای ديدن فيلمهايي‌ که آن هم براحتی در دسترس نبودند.

و دوباره ۱۳۸۷ است و سپهر نسخه ای از فيلم توقيف شده سنتوري را از دوستانش تهيه کرده است و براي اينکه خودش و ما را راضی به ديدن فيلم کند دنبال شماره حساب اعلام شده توسط آقای مهرجويی است تا ابتدا پولش را واريز کند و بعد فيلم را ببينيم.
بگذريم که نسخه های چندم مرد عنکبوتی نيز از ديگر تفاوتهای آنوقت و اکنون است!

همين چند روز پيش بود که می گفت: بابا مي دانی نشانه های ميدان ونک چيستند؟!
گفتم نه - بگو
پاسخ داد: بدون استثنا تقريبا هر روز دوربينهای تلويزيوني مشغول ضبط مصاحبه هايی از مردمند - مامورانی که به دست کسی دستبند زده اند و بعضا آستينهايشان را روي دستبند مي اندازند و دقت بايد داشت تا دستبند را ديد!
و دست آخر ماشينهای گشت ارشاد پليس که هميشه در ميدان حاضرند.
و من در انديشه نشانه های برگشت به دهه ۶۰ هستم زمانی که برای نمايش آثار در نگارخانه ها آنها را ابتدا بايد براي اخذ مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فرستاد و بعدا در صورت تاييد در نگارخانه به نمايش گذاشت.
بعضی مواقع نشانه ها با ما حرف مي زنند.

حال ۶۰ سال به عقبتر می روم و نوجواني پدرم را تصور مي کنم زمانی که ايران در اشغال نيروهاي متفقين بسر می برده است و جنگ جهانی دوم در اوج خود بسر می برده است پدرم ۱۴ سال بيشتر نداشت.

عجب حکايتی !
اين واژه سه حرفی باز پيدايش شد!
دوباره جنگ!
تقريبا جنگ را نوجوانان اين کشور حس مي کنند يا مستقيم مثل من و پدرم يا غير مستقيم مثل پسرم که اکنون در همسايگی ايران دو کشور بحران زده را که هر کدام جنگ سختي را پشت سر گزرانده اند را شاهد است!

داستان غم انگيزيست يک واژه براي سه نسل و آنهم با سه حرف!
حالا غزه - عراق افغانستان يا هر جای ديگر باشد فرقی ندارد سرنوشت اين منطقه
سالهاست اينگونه است!

جمعه ۱۳ دي ماه ۱۳۸۷  استاد سربخشيان.

87/10/14 |

 
سوت امر اوشاقلار(همايش شير خوارگان حسيني،تبريز)

87/10/13 |

 
بازار فرش تبریز

87/10/11 |

 


My name is Ali Hamed Haghdoust , i'm a photographer from Iran -Tabriz. I like documentry photography of all the people in the world.ما نمانیم و عکس ما ماند ... کار دنیا همیشه برعکس است
baraksim@yahoo.com

بازی فوتبال بین تیم تراکتورسازی تبریز و راه آهن
تک عکس
(قایانچی)نال بت (نعلبند) سامان میدانی
خداحافظ جشنواره عکاسی فیروزه تبریز
استاد رضا دقتی
دوست خوب
مردان فیروزه ای و همتی برای جشنواره ای بزرگ
جانباز نابینا ناصر شهابی
ساحل شرفخانه - اورمیه گلی
پرتره
کبوتر
برداشت زعفران در شهر بناب جدید از توابع مرند
بازارچه گجیل تبریز
جاروی سنتی قراملک تبریز
قبرستان
پاسی از شب
بارش برف در تبریز
turkiye . hemsin
عید قربان در تبریز
مادر عکس خاطره
لجن درمانی در دریاچه ارومیه
اسكی در پیست اسكی سهند تبریز
آنتن آباد
رقص horon
کافه عاشیقلار
عزاداری محرم در سرای مظفریه بازار تبریز
عزاداران بیل ( بیگلو )
عزاداری دهه اول ماه محرم ( شاه حسین گویان ) تبریز
حجاب در شهر ریزه ترکیه (Turkiye-Rize)
مشکل آب در روستای اربطان
لبو فروشان دوره گرد تبریز
پل خواجو ( اصفهان )
سی و سه پل ( اصفهان )
کودک
نعل بندی
معرفی وبلاگ خانه عکاسان تبریز
سیل در بازارچه گجیل تبریز
آیین موصلی Musalli شهرستان شبستر- روستای هریس
آلا داغ لار
ایلات چالدران
جشنواره قیزیل گول (گل محمدی)
کتک کاری و این جور حرفها
روستای دویوجان
اسامی برگزیدگان جشنواره رشد
لینک مجموعه عکسهای من در جام جم آنلاین
کورس اسب دوانی جام ستار خان
دوزچی(نمک فروش)محله عمو زین الدین تبریز
جشنواره عکس فیروزه
رضا جنگ + صلح : سفرنامه ی عکاس
بابا به خدا به پیر به پیغمبر من عکاسم
تشکر و قدردانی از زحمات ساتیار امامی
چه زيباست پائیز رنگهایش رو به قهوه ای سوخته است
اولين روز زمستان در تبريز
آقای غلامی-جشنواره محرم مرند-با داوران 3در4
بازار فرش تبریز
سوت امر اوشاقلار(همايش شير خوارگان حسيني،تبريز)
ماجراي نوجواني استادم آقاي سربخشيان
عزاداری تاسوعای حسینی در روسنای انه مه مرند
عکاسی تعطیل(خدا حافظ عکاسی)
چتر در چتر
سر دردهای دوسالانه
بازار فرش تبریز
اورمیه گلی (دریاچه ارومیه)
قوص شمشیر
نمایشگاه عکسهای استاد دقتی(رضا جنگ + صلح)در فرانسه
روستای اشتبین
عزاداری اربعین حسینی در بازار تبریز
ساحل شیخ ولی در دریاچه ارومیه
my brother
حسرته گئدن قاطار
اولدوز داشیان قاطار
پارک دیدنی و زیبای ائل گلی تبریز
آخیر چرشنبه (چهارشنبه سوری) در روستای لئقلان
بارش برف بهاری در شهر تبریز
عکسهایی در روزهای دلتنگی
تلفن زنگ می زنه ...
نمایشگاه تصاویر قهرمان ملی افغانستان
در خانه مان تخته شد
دیدار میر حسین موسوی با مردم تبریز دراستادیوم تختی
مسابقات موتورسواري رشته كراس در تبريز
اولین نمایشگاه عکس رضا دقتی در دره پنجشیرافغانستان
تقدیر و تشکر
گردهمایی میلیونی هواداران موسوی در تبریز
زباله گاه مرکزی تبریز Central landfill of Tabriz
باربران بازار تبریز
تک عکس
برنامه استاد رضا دقتی در شبکه الجزیره
آقای کریم متقی بفرمایید صلاحیت من چه ایرادی دارد
زیارت پیر سلطان سنجر در روستای دویوجان مرند
بردووان اوچورتماخ (جشنواره بادبادک)

 

 

 

هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386

 

برداشت زعفران در شهر بناب جدید از توابع مرند
کبوتر
پرتره
ساحل شرفخانه - اورمیه گلی
جانباز نابینا ناصر شهابی
مردان فیروزه ای و همتی برای جشنواره ای بزرگ
دوست خوب
استاد رضا دقتی
(قایانچی. قایارچی. تاغاوچی) نال بت (نعلبند) سامان میدانی
تک عکس

 

 

RSS 2.0